تبليغاتX
هفتمین روز
 
/وب نوشته هاي عادله زاهدي/
 
سالهاست در این جزیره

شاعری به گِل نشسته...
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:43  توسط عادله زاهدی  | 
در عکس بعدی لبخند می زنم

اشتباه نشود٬ مراسم ختمی در کار نیست

این عکس پرونده پرسنلی است
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:42  توسط عادله زاهدی  | 
داستانکی از من در- فرهیختگان-

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/39309/40/

 

صداهای ماندگار......عادله زاهدی

صدای داد و فریاد را که شنید، بلند شد و پنجره را بست، فکر کرد: «حتی کار در بیمارستان هم نتوانسته این قضیه را برایش عادی کند.» خسته بود سرش را روی دست گذاشت و برای لحظه‌ای چشمانش را بست.
و مردها آمدند تا با «لااله الاالله » او را بلند کنند.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:13  توسط عادله زاهدی  | 
....روي بهار خواب براي هر كداممان يك پشه بند بر پا شده همه بوي نفتالين مي دهند بعضي ها هم از كهنگي زرد و شيري رنگ شده از دست پشه ها به درون پشه بند پناه می برم و دستی به سقف پارچه ای مي كشم و پشه اي كه نديدمش نيشي حواله ا م مي كند به عاد...ت بچگي و بي هوا انگشت دردناكم را به دهان مي برم.

يادم مي آمد كه آن وقت ها براي خانم ها نوع توري آن را استفاده نمي كردند اما حالا .... دورکه بودم عزیزتر بودم هر چند آن طور که دلشان می خواست دکتر یا مهندس نشدم تا پز بدهند شوهرم هم یک خارجی بور از آب در نیامده بود وشدم یک معلم ادبیات انگلیسی با شوهری سبزه و تیره تر از جنوبی های خودمان/قاب عينك را باز مي كنم تكه كاغذي از آن بيرون مي افتد

خط دخترم را می شناسم همبشه برايم در قاب عينكم يادداشت مي گذارد حالا دیگر تنها اوست که پیغام هایش را این جا می گذارد


.........
  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:43  توسط عادله زاهدی  | 
دست غصه ام را می گیرم

چقدر راه را آمده

 از همیشه تا هم اکنون

غصه هم مرا دست می گیرد

دوباره بر زمین افتاده ام...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:17  توسط عادله زاهدی  | 
...بخشی از یک داستان...عادله زاهدی/
............به همین چیزها فکر می کردم که دیدم چند نفر سربسر گدای بیچاره ای گذاشته اند که روی زمین افتاده بود ،با پرتاب سنگ فراریشان دادم وفکر کردم وظیفه ام را انجام داده ام؛ بالاخره کسی پیدا می شود و کمکش می کند یا آن که خودش می رود پی کارش،اما  نتوانستم بخوابم ،مدام دررختخواب جابجامی شدم وجدان لعنتی ام ول نمی کرد. نیمه شب  شده بود ومرد هنوز تکان نخورده بودونه کسی متوجه آن مرد شده بود و نه خودش رفته بود. ازنردبان طنابی پایین آمدم ،فکرکردم اگر مرده باشد و کسی سربرسد ،چه کار کنم؟بالاخره دل را به دریا زدم و رفتم بالای سرش ،ناله ی خفه ای از لای دندان های سیاهش بیرون می آمد ،کثیف و خونی و ژولیده بود . ملحفه ای دورش پیچیدم ،با آن جثه لاغر و استخوانی مثل یک لش سنگین بود. او را از نردبان بالا کشیدم و توی اتاق پلاس شدم.تکانی خورد و کمی چشم هایش را باز کرد.زخم هایش را شستم و ضدعفونی کردم لباس های کثیفش را دور ریختم و لباس های خودم را تنش کردم که از دیدن موجودات ریزوسیاهی که لابه لای موهای وز شده خاکستریش ول ول می خوردند،عقب پریدم.سرش پراز شپش بود!آن قدر ناامید ووحشتزده شدم که کم مانده بود آن موجود مفلوک را پرت کنم بیرون. تمام بدنم به خارش افتاده بود،از خودم وازکاری که کردم ،بیزارشدم.من به اندازه کافی دردسرداشتم که برای پرستاری از یک گدا یا دیوانه وقتی نداشته باشم. لابه لای موهایم رابه دقت وارسی کردم،اثری از حشره نبود،دوباره و دوباره گشتم،چشمم سیاهی می رفت،دستم را به کاسه توالت گرفتم واستفراغ کردم،همه چیزی را که با دیدن حشره تا گردش دیوانه وارم برای پیدا کردنش شروع شده بود بیرون می ریختم.چهره وحشتزده ام باآن موهای ژولیده وکثیف چندش آورشده بود .قیچی رابرداشتم وموهایم را مشت مشت دردست گرفتم و با قیچی کوتاه کردم وبعد باتیغ سرم را از ته تراشیدم وهمه بدنم را. به سمت او برگشتم که به من خیره شده بود، قیچی را که دید تکانی خورد اما محکم بسته بودمش هم دست و پاهایش و هم دهانش را. نمی دانستم که غیر از شپش چه درد سر های دیگری برایم خواهد داشت همه موهایش را تراشیدم.این تنها واولین واکنش غیرارادی بعد از دیدن این جانوران بود تا رسیدن شامپو ضدعفونی به دستم.
دستهایش را باز کردم که خودش را بشورد،با چاقو کنارش ماندم،ترس بی رحمم کرده بود. کارش که تمام شد ،خودم را می شستم که وحشتزده به خاطر آوردم ،دست هایش را نبسته ام.کنار میز بود ،نفسم بالا نمی آمد، چاقورا به دست گرفت ، نگاهش کرد و بعد به سمت من برگشت چاقو را تا جلوی صورتم بالا آورد و تقلید ی ناشیانه و خنده دار از من موقع تراشیدن صورت و سرش و بدنش بازی کردوصداهایی از ته حلقش در آورد. صداهایی شبیه خنده.گدای ِ دیوانه من گنگ بود!...........
  نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:6  توسط عادله زاهدی  | 
هر روز ت همین است بانو

مرده به این دنیا می آیی

کوله را به پشت می کشی

و کوه در تو راه می افتد
  نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2:29  توسط عادله زاهدی  | 
پابلو نرودا می گفت هر نویسنده ی امریکای لاتین در حالی قدم بر می دارد که سنگینی بسیار روی دوش خود احساس می کند ، سنگینی مردمش ، سنگینی خودش و سنگینی تاریخ ملی اش . ما باید سنگینی بسیار گذشته را باز سازی کنیم تا یادمان نرود چگونه زنده شدیم . اگر گذشته ات را فراموش کنی می میری ......
نقل قول از :کارلوس فوئنتس
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:57  توسط عادله زاهدی  | 
داستانکی از من در- فرهیختگان-

 http://www.farheekhtegan.ir/content/view/37857/40/

بادبادک...عادله زاهدی/

«در شهرما که همیشه باد نمی وزد ٬هوای خوبی شده برای بادبادک هوا دادن»٬ این را به پسرم گفتم و نخ بادبادکش را از او گرفتم که باد او را با خود برد مانده بودم چه کنم پسرم کوچکتر از آن بود که تنها به خانه برگردد.همین شد که من هم نخ بادباک را رها کردم و راهی شدم از آن بالا بادباکها که بر پایه نخی خود ایستاده بودند برایم دست تکان می دادند . دورتر شدم آنقدردورکه از آخرین بادباک هم گذشتم ،هنوزپسرم را نمی دیدم امامی توانستم از آن بالا همسایه ها را ببینم که برای گردش عصرانه همراه بچه و بادباکهایی رنگارنگ می چرخیدند. باد خوبی بود و فکرکردم که شایدپسرم حوالی پارک بادی بزرگ باشد همان که روز تولدش باهم رفته بودیم و وقتی رسیدم درست همانطور که انتظار داشتم ازآن جا برایم دست تکان می داد .من هم منتظر ماندم می دانستم بزودی از بازی خسته می شود و دست همدیگر را می گیریم و من طناب را خواهم کشید تاباهم برگردیم ....

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 10:0  توسط عادله زاهدی  | 
http://dastanmag.blogfa.com/post-130.aspx

                                                    مجله داستان همشهری

كاكل‌زري

عادله زاهدي:



مرد گاو را كه توي طويله بست، از همان‌جا گفت: «اين رو گرفتم تا اون روز كه كاكل زريم چراغ خونه‌م رو روشن كرد پيش پاش قربون كنم.» اين‌ها را با صداي بلند بيشتر براي در و همسايه گفته بود تا زنش كه گفته بود: «آن‌قدر اين همه سال نذر و نياز و دوا درمون كرديم ديگه واسه قربوني يه خروسم كافي بود.»
مرد گفت: «باكت نباشه. تا تو بارت رو زمين بذاري اينم حسابي پروار مي‌شه يه وليمه‌اي بدم كه...»
زن با آهي ادامه داد: «دهن همه بسته بشه.»
بار زن سنگين شده بود، نفسش تنگ بود و حركاتش كُند، گرماي تابستان هم بدترش مي‌كرد، آخرِ تابستان بود و هنوز گرما، لباس تن را خيسِ عرق مي‌كرد. زن فكر كرد حيوان از تشنگي هلاك نشود؟
بي‌قراري حيوان را كه ديد، مطمئن شد آبخور خالي است، زن سطل آب را دم در گذاشت زمين تا نفسي تازه كند. چشمان درشت سياه را ديد كه بي‌تاب و منتظر بود، دلش سوخت كه منتظر مردش مانده بود و زبان‌بسته را تشنه نگه داشته بود. سطل را در آبخور خالي كرد و خودش را كنار كشيد كه ضربه را حس كرد. چشمان درشت و وحشي زل‌زده بر جوي باريكي كه زیر پای زن راه افتاده بود و صداي مرد كه «كاكل‌زري كه بياد...» 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:44  توسط عادله زاهدی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM