/وب نوشته هاي عادله زاهدي/ |
خيام ظهيري
داستان نقاشي
وقتي با هم كارد و پنيريم من ميام اينور ميز مي شينم يه صندلي هم مي ذارم جلوم ‘ پامو مي ذارم روش . اون هم مي ره اون ور ميز مي شينه يه صندلي هم مي ذاره جلوش با يه پيش دستي پرميوه . اين وسط ميز بلا استفاده مي مونه . البته بلا استفاده كه نه من آرنجم رو مي ذارم روي ميز و شروع مي كنم به كانال عوض كردن . مي رم رو كانال هايي كه اون دوست داره و تند تند كانال عوض مي كنم دوست دارم حرصش رودر بيارم اما اون خيلي خود داره‘ تو وانمود كردن استاده ‘ وانمود مي كنه خونسرده و چيزي ناراحتش نمي كنه ولي من از سيب خوردنش مي فهمم كه ناراحته ناراحتي با سيب خوردنش رابطه ي مستقيم داره اينكه فقط سيب بخوره، اينكه سيب رو با پوست بخوره، اينكه به بقيه ميوه ها نگاه نكنه ... امروز ميوه نداريم واسه خودش چايي آورده و بي اعتنا به من داره هورت مي كشه. كلافه ام دلم مي خواد تلويزيون رو خاموش كنم و چيزي بنويسم ولي خاموشي تلويزيون يعني كم آوردن من،نوشتن هم آرامش مي خواد كه ندارم. يه كاغذ هميشه دم دستمه،برش مي دارم و شروع مي كنم به نقاشي . اول يه خط راست مي كشم بعد از كناراش دو تا خط ميارم پايين انتهاي اونهارو با يه خط راست ديگه به هم وصل مي كنم . ميشه قايقش كرد يه بادبان سه گوش براش مي كشم كمي هم بهش شكم مي دم كه مثلن باد داره مياد . يه آدم هم مي كشم كه طناب بادبان دستشه... برش مي گردونم به ساحل‘دريا طوفانيه ...
اون ور ميز نيست ‘ از فرصت استفاده مي كنم تلويزيون رو خاموش مي كنم فردا آﺷﺗﯽِ آﺷﺗﯽ
ييم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|