.....همه چيز را فهميده بودم و اين تقريبا" مافوق تحمل من بود. فهميده بودم كه بابانوئلي وجود ندارد. .. اين مادر بود كه با زحمت زياد توانسته بود چندرغازي از خرج خانه صرفه جويي كند و براي ما هديه اي بخرد. فهميده بودم كه پدر آدم لئيم و عامی‌و ميخواره اي بيش نيست و مادر هميشه می‌خواست به من متكي باشد تا او را از فلاكتي كه دست به گريبانش بود نجات دهم و فهميده بودم كه اين حالت نگاهِ او حاكي از اين ترس بود كه نكند من هم مثل پدر، آدم لئيم و عامی‌و ميخواره اي بار بيايم.

/صبح روز كريسمس/فرانك اوكانر


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه

تاريخ : یکشنبه دوم بهمن ۱۳۹۰ | 1:23 | نویسنده : عادله زاهدی |